آریان صادقی

  • مهندس نرم افزار.
    نوازنده.
    دانشجوی علوم کامپیوتر صنعتی شریف
    گاهی هم در این وبسایت از همه چیز و همه جا مینویسم ... . این لینک فایل pdf رزومه من هست و در این لینک میتونید بیشتر در مورد من بخونید .



  • در 20 اکتبر 2020

    اخیرا از اسماعیل خویی شعری روی زبونم افتاده، اومدم این اطراف تا بنویسمش که یادآوری باشه از این ایام و حال وهوام توی این روزا ، چشمم به پیشنویسا و متنای نصفه و نیمه ای که اینجا نوشتم افتاد که هیچ وقت اماده پست کردن نشدن( راستی من تو نگارش ضعیفم، خیلی لطف میکنید اگه مشکل نگارشی دیدین تذکر بدین که اصلاح کنم) تعداد این متنای ناتمام از همیشه بیشتر شده و بی سرانجام موندشون ام دلایل مختلفی داره توی بعضی اینقدردرگیر منیت شدم که دیدم ادامه دادنشون ارزشی نداره، و توی بعضیای دیگه درگیر شدن با پیچیدگی های زبان و ادبیات و ضعف من توی این قضیه مهر خاموشی روی قلمم گذاشته. اما شاید مهمترین دلیلش این باشه که به واسطه عزیزی با ارزش سکوت آشنا شدم – سکوتت را نشکن مگر برای گفتن از سکوت – وقتی بهش فکر میکنم که چقدر توی تک تک بیاناتم ریا دیده میشه و چقدر آنچه روی کاغذ میاد با انچه روی دلم حک شده فرق میکنه ترجیح میدم لب ببندم تا شاید روزی که به حدی از خودشناسی برسم که بتونم عریان خودم رو روی کاغذ بیارم
    راستی عریان من روی کاغذ چه اهمیتی داره !
    بگذریم.
    این شعری بود که ابتداعا ازش حرف زدم :

    وقتی که من بچه بودم ،
    پرواز یک بادبادک
    می بردت از بام های سحرخیزی پلک
    تا
    نارنجزاران خورشید .
    آه ،
    آن فاصله های کوتاه .
    وقتی که من بچه بودم ،
    خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
    و اشکهای درشتش
    از پشت آن عینک ذره بینی
    با صوت قرآن می آمیخت .

    وقتی که من بچه بودم ،
    آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
    وجیرجیرک
    شب ها
    درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
    آواز می خواند .

    وقتی که من بچه بودم ،
    لذت خطی بود
    ازسنگ
    تازوزه آن سگ پیر و رنجور.
    آه ،
    آن دستهای ستمکار معصوم.

    وقتی که من بچه بودم ،
    می شد ببینی
    آن قمری ناتوان را
    که بالش
    زین سوی قیچی
    باباد می رفت –
    می شد،
    آری
    می شد ببینی ،
    و با غروری به بیرحمی بی ریایی
    تنها بخندی .

    وقتی که من بچه بودم ،
    درهرهزاران و یک شب
    یک قصه بس بود
    تاخواب و بیداری خوابناکت
    سرشار باشد .

    وقتی که من بچه بودم ،
    زورخدا بیشتر بود .

    وقتی که من بچه بودم ،
    برپنجره های لبخند
    اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
    آه ،
    آن روزها گربه های تفکر
    چندین فراوان نبودند .

    وقتی که من بچه بودم ،
    مردم نبودند .

    وقتی که من بچه بودم ،
    غم بود ،
    اما
    کم بود …

    فرهاد قسمتایی از این شعر رو توی آلبوم برف خونده که شنیدنش خالی از لطف نیست.
    ایام به کام 

    میتوانید سوالات یا نظرات خود در مورد نوشته را به اشتراک بگذارید .
    نام شما :

    آدرس ایمیل شما:

    محتوای نظر شما :