آریان صادقی

  • دولوپر.
    نوازنده.
    دانشجوی علوم کامپیوتر صنعتی شریف
    گاهی هم در این وبسایت از همه چیز و همه جا مینویسم ... . این لینک فایل pdf رزومه من هست و در این لینک میتونید بیشتر در مورد من بخونید .



  • در 7 مارس 2020

    چشم به تصویر میدوزم، خاطره ی این طلوع رو از جلوی چشمام میگذرونم و هیجان زده و متحیر میشم از این طرح واره ی شگفت.”برداشت آسمان را/چون کاسه ای کبود/و صبح سرخ را/لاجرعه سر کشید/آنگاه/خورشید در/تمام وجودش طلوع کرد.”
    ذهنی که ضعیف تر از اونیه که بتونه خودش رو ساکت نگه داره و راضی باشه به آنچه که هست و نه آنچه که باید بشود یا باید میبود سرخی آسمان رو محو میکنه جاشو به تشویش سوت قطار و خشم میده.
    کلید واژه تهران در مغزم سنگینی میکنه ،شهری که هیچ قالب نظم و نثری نمیتونه حتی ذره ای از بوی بد این لجن زار کم کنه.جایی توصیفی برای این وضع میخوانم : “وقتی که تاریخت گسسته و بی‌شکل‌ است، زبان فکرت که ترجمه است، صنعتت که مونتاژ است، هوای آلوده‌ی شهرت، طبیعتِ به ویرانی رونده‌ات، کوچ و مرگ بی‌صدای بزرگانِ فرهنگت، معماری بی‌قواره‌ات، ساختمان‌های دود‌آلود و کثیفت، سقوط اخلاقی فزاینده‌ی جامعه‌ا‌ت، سرمایه‌های بر باد رونده‌ات، ملی‌پوش بازنده‌ات، در نطفه خفه شدنِ کورسوهای مدنیتت، از دست شدن‌ات، از دست دادن‌ات، همه و همه و همه سراسر هستی‌ات را به چهار میخ کشید، آنگاه آخرین چیزی که برایت اولویت خواهد داشت، تن نازک‌آرای رویاست. آن زمان است که رویینه‌تن می‌شوی، پوست کلفت و بی‌تفاوت تا دیگر بادی از جایت نکند.”
    “تهران این چشم افسونگر،این لطایف الحیله یا همان کارخانه ی پشکل سازی،سمت تهوع آور زندگی،سقوط بزرگ، گاله دهنی و حماقت …”
    درکی از این مرحله از حماقت ندارم چطور میشه که دروغ بگی، دو رو باشی،کلاه بردار ،آفتابه دزد و شیاد باشی و با افتخار اسمش رو بزاری زرنگی.
    “عده‌ای هم در بین ما، دلخوش‌اند به روشن‌تر بودنِ خویش که شاید روی دیگر ابله‌تر بودن باشد. اینان مفتخرند به این که: دیپلم‌شان ریاضی است. کفتربازی نکرده‌اند. اسم و زندگی‌نامه‌ی صدوپنجاه کارگردان سینما را بلدند. راجع به دیالکتیکِ هگل یک چیزهایی شنیده‌اند.
    از لیلا فروهر بدشان می‌آید. به موتزارت عشق می‌ورزند. می‌دانند که «تولدی دیگر» سروده‌ی فروغ فرخزاد است و احمد شاملو در سال ۱۳۳۲ به‌خاطر فعالیت‌های سیاسی، مدت کوتاهی در زندان بوده و ارسطو شاگرد افلاطون بوده (نه برعکس) و سالوادور دالی و لورکا با هم همکلاسی بوده‌اند و…
    این‌ها همه‌ی ناتوانی‌ها و دلخوشی‌های این نسل است. آن هم کسانی از این نسل که احتمالاً اندیشمندترند.
    گویی آدم ها قالب گرفته شده اند و حرکات مشابه ای انجام می دهند بر اساس ویژگی های که به یک عدد خاص یعنی سنشان وابسته است ، خب پس تکلیف عده ای که نمیخواهند به این سبک زندگی کنند چیست؟
    این روزها در انتظار لحظه ای هستم که کمی جرات پیدا کنم و از این حلقه های تکرار لعنتیِ قابلِ پیش بینی به اوج زندگی فرار کنم…”
    خسته نمیشن این آدما؟ تا کی رقابت ؟ تا کی داد ؟ تا کی پنهان کردن ضعف های عمیق شخصیتی زیر پست های اینستاگرام با لبخند های مصنوعی؟تا کی عزیزم گفتن هایی که پشتشون صدای چکیدن خون در چاهه ؟
    “معیشت، منزلت، عقلانیت، شمسه، مقرنس، وب‌سایت، زانویی، چدن، آقا می‌خریم
    آقا باز که ما شاکی هستیم این‌جا اعتراض داریم: هم به اون، هم به اونا، هم به شما، هم به همه، بابا چی شدیم ما؟ آدم بودیم سابق، واسه خودمون شرف داشتیم، گنبد وُ بارگاه داشتیم. چرا هم‌چین شدیم، کم شدیم.کوسه نشد، کفتار نشد، شغال؟ این شدیم؟بابای ما یه دفتر چل‌برگی اگه می‌گفت می‌خره، تا نمی‌خرید نمی‌اومد خونه. قول می‌دادن. حرف می‌زدن. حرف بود. سفته نبود.چی شد؟ چرا این‌قدر حال‌مون بد شد؟”
    در نهایت اما بعد از همه نالیدن ها انگشت اشاره به سمت خودم دراز میشه که مگه مجبوری آخه؟بله مجبورم،پایتخت نشین ها آنچنان همه چیز رو به انحصار گرفتن که برای هر کاره ای شدن در زندگی مجبوری حداقل چند صباحی رو توی این مرداب راکد بگذرونی،جایی که خبری از صدای جیجیرک و آواز صبحگاهی چکاوک نیست.
    چقدر دلم برای صبحانه و طلوع آفتاب قله مندیش عزیزم تنگ شده،چقدر همه چیز ساده تر بود،حتی حماقت ها سیاهی ها
    این فرار احمقانه به سوی مدرنیته و یا مدرنیته سنتی،این از بین رفتن ذات انسانیت،این داد ها و دود های کثیف،این ساختمان های که هرگوشش رو نگاه میکنی کم کاری و تف مالی معمار ها رو میبینی و لبخندی که روی لبای مشاورای املاکشه وقتی دارن خلواره های ناراستی رو یکی یکی طی میکنن همه و همه اینها مجابم میکنه که زودتر کارم رو با این شهر تموم کنم و حتی خاطره اش رو هم پاک کنم،ما دلمون با غروب و طلوع دریا خیلی خوش تره تا صدای اگزوز ماشین ها،گپ زدن با ادما و لهجه های گرم و رنگارنگشون خیلی دلمونو بیشتر گرم میکنه تا عزیزم گفتن ها و کش دار حرف زدن ها ….

    پی نوشت: تصویر از مجموعه تصاویر سفر به هرمزگان

    میتوانید سوالات یا نظرات خود در مورد نوشته را به اشتراک بگذارید .
      ابول در دوشنبه 09 مارس 2020 :

      دچار که میشوی، خلاصی ندارد. درست مثل آدمک قصه‌ی ما که زمانی دچار شد، زمانی که استوار ایستاد و چنان محکم گام برداشت که زمین به لرزه درآمد و از همین لرزه بود که دچار شد و رعشه‌ای هم که بعدها بر وجودش افتاد، باز هم از همین لرزه بود.
      هفت خان را گذرانده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود این بود که استوار بایستد و محکم گام بردارد و این چنین نیز کرد و وارد آرزوهایش شد. به شهر ناشناخته‌ها رفت. و در این شهر ناشناخته‌ترین را انتخاب کرد، قلعه‌ی هزارتوی پر رمز و راز که رستم‌ها وارد آن شده بودند و هیچ‌گاه باز نگشته بودند. آری دچار که میشوی، خلاصی ندارد.
      دچار که میشوی باید بیراهه بروی تا رسوا نشوی. بیراهه رفتن آن‌قدر هم مشکل نیست، نه آن‌قدر که آدمک قصه‌ی ما نگرانش بود.
      می‌ترسید مثل همیشه و رعشه بر بدن داشت. چه می‌دانست که هر چه می‌بیند بیراهه است و هیچ کس راه را نرفته است و هر ردپایی که می‌بیند بیراهه است. اصلا مگر راه هم وجود دارد؟ نمی‌دانم به چه فکر می‌کرد که کدام بیراهه را برود یا کدام راه را؟ آخر هم پند پیر را پیشه کرد و راهی رفت که هیچ ردی در آن نبود. رستم‌ها این گونه‌اند، راه را خودشان می‌سازند.
      اولین خان، تقاطع با بیراهه‌ی پیر بود. یاد رستم و سهراب افتاد، تنها فرقش این بود که سهرابی در کار نبود، رستم بود و رستم، پس نباید چنین پایانی می‌داشت. نمی‌دانست چه کند، پیر را که زمین زد خنجر بر کشد و سینه‌اش بشکافد یا خود را به زمین زند و به دست پیر بسپارد. خان سخت‌تر از هر خانی بود که تا کنون دیده بود. چه باید می‌کرد؟ هر چه اندیشید، هر چه راز و نیاز کرد، نشد که نشد، راز پیروزی را نیافت! ناچار وارد بیراهه‌ی پیر شد و با او همراه تا شاید در بین راه چاره‌ای بیاندیشد.
      بیراهه‌ی پیر هموار بود و همراهی با او دلنشین و خسته کننده. سخن‌ها فراوان رفت، پیر از دلاوری‌هایش می‌گفت، از زحماتی که برای همواری راه کشیده است. رستم گوش می‌کرد و باور داشت که همین رنج‌ها را دارد. نباید دچار می‌شد، نه به این زودی.
      صحبت‌ها ادامه داشت، از دور نوری دیده می‌شد، رستم شاد شد، اما پیر نور را می‌شناخت و چندان دل خوشی از او نداشت. هم‌چنان که در راه به پیش می‌رفتند، به نور نزدیک‌تر می‌شدند و پیر شکوه و گلایه از پیری و درماندگی را شروع کرده بود برای سهراب. بیراهه‌ی دشمن در جلو قرار داشت و رستم در سحر پیر گرفتار آمده بود.
      جادو قوی‌تر از این حرف‌ها بود. ناچار خنجر بر کشید و تاخت. زخم می‌خورد و ایستادگی می‌کرد. جوان بود و خام و گرفتار جادوی پیر. آن‌قدر ایستاد و مقاومت کرد تا پیر گذشت، آن‌گاه خود را از چنگال دشمن، به هر شکل که بود رهانید و به پیر رساند.
      زخم‌ها کاری بود و راه سخت. پیر هم دیگر خاموش شده بود، هر از چندگاهی دست به نصیحت می‌برد و در مقابل شکوه‌های رستم می‌ایستاد تا زخم‌ها را التیام بخشد. اما نمی‌شد. راه سخت بود و رستم زخمی. پیر هم دیگر نمی‌توانست تاب بیاورد. رهایش کرد و به سرعت دور شد.
      رستم ماند و تنهایی، با زخم‌هایی که نور بود. به عقب نگریست، هنوز نور دیده می‌شد، انگار در پی‌اش می‌آمد. تنها دو خان و او به چنین وضعی دچار شده بود. با زخم‌ها کنار آمده بود، اما با تنهایی چه می‌کرد؟ ناچار به بیراهه‌ی خود پناه برد.
      آرزوهایش چه می‌شد اگر می‌ایستاد؟ اگر دچار می‌شد، افسانه‌ها چه می‌گفتند؟ قصه این‌گونه پایان خوشی نداشت، با هر سختی که بود پستی‌ها و بلندی‌ها را می‌پیمود، شاید آبادی در راه باشد، شاید رخشی بیابد، شاید دچار شود. بیچاره رستم، نمی‌دانست.
      همین ندانستن بود که به ادامه او را وا می‌داشت. همین بود که زخم‌ها را از یاد می‌برد. همین بود که فکر می‌کرد دچار نشده است. و ندانستن چه خوب است اگر دیگران ندانند که نمی‌دانی.
      کمی دورتر سایه‌ای که از ابتدا در پی‌اش بود، خود را نمایان ساخته بود. دو دشمن همیشگی، هم‌پیمان شده بودند و منتظرش بودند. دوباره رعشه بر تنش افتاد، همان رعشه. راه برگشت نبود. به خاطرات پیر فکر می‌کرد، به نوری که هنوز همراهش بود. به دردی که عظمتش به اندازه‌ی راه بود.
      نزدیکتر که شد، ایستاد تا با خدایش راز و نیاز کند اما هر چه فکر کرد هیچ به خاطر نیاورد، حتی نمی‌دانست چه می‌خواهد. کمی استراحت کرد و سپس خنجر بر کشید و روان شد. به هیچ چیز فکر نکرد، حتی ترس. چیزی به خاطر نمی‌آورد. دیو گفت باید انتخاب کنی یا کشته خواهی شد! رجزخوانی هم دیگر نمی‌دانست، بی‌درنگ حمله کرد.
      هر چه ضربه می‌زد به هیچکدام نمی‌خورد با این حال دو دشمن زخم می‌خوردند. دشمن، دشمن است. زخم‌های قدیمی‌ایش او را به یک سمت می‌برد و زخم‌های تازه به سمتی. صدای خنده می‌آمد. از بیراهه‌ی پیر بود. پیر سوار بر رخش، خندکنان می‌تاخت.
      رخش را که آن‌گونه دید، دیوانه شد. تنها می‌خواست بگریزد و رخش را بیابد. نفهمید چه شد. برگشت و نگاهی انداخت، دو دشمن هنوز می‌جنگیدند و رستم را از یاد برده بود. نجات یافته بود اما با این زخم‌ها تا کی دوام می‌آورد. اینها در فکرش نبود، تنها به رخش می‌اندیشید. سرعت‌اش زیاد شده بود یا شاید گذر زمان را حس نمی‌کرد. آن‌قدر در فکر بود که اصلا متوجه نشد و ناگاه خود را در مقابل دروازه‌ی شهری دید.
      امید دوباره در دلش جوشیدن گرفت. در مقابل دروازه طفلی را دید. خواست بپرسد اما کودک گریخت. وارد شهر شد تا آب و غذایی تهیه کند و مرهمی بر زخم‌هایش بگذارد. این چه سحری است؟! هر کس نگاهش به رستم می‌افتاد، در لحظه ناپدید می‌شد! نمی‌فهمید.
      خود را به چاه رساند. پروردگارا! چه می‌بینم؟ از شدت خوشحالی، تمام دردها را از یاد برد. رخش آن‌جا بود.
      رخش شروع به شیهه کشیدن کرد. گویا می‌ترسید، می‌خواست بگریزد اما در بند بود. رستم هنوز نمی‌دانست چه شده است. از رفتار رخش، چنان به خشم آمد که دوباره بر سرش فریاد کشید. اما رخش توجهی نکرد و تنها می‌خواست بگریزد. این بار جان رستم در میان نبود، رخش به دنبال رهایی خود بود. رستم اما … . شکست.
      چیزی جلوی چشمانش را گرفته بود. جلو رفت. بند از رخش باز کرد و رهایش ساخت. رخش بدون لحظه‌ای درنگ تاخت، حتی نگاه‌اش را هم دریغ کرد. رستم دیگر نمی‌توانست روی پاهایش بایستد، اما تحمل آن‌جا سخت‌تر بود. خود را از شهر بیرون راند و بر تخته سنگی تکیه زد. شروع کرد به گریستن. زجه می‌زد و فریاد می‌کشید. اولین بار بود.
      مدت‌ها گریست. نور که دوباره به چشمانش بازگشت، اولین چیزی که دید برق خنجر بود. اما نه، رستم افسانه است، اسطوره است، بزرگ است، شکست‌ناپذیر است. داستان‌ها این‌گونه می‌گویند و رستم این‌گونه باید باشد. دست از خنجر بر داشت و بر زمین افتاد.
      بیدار که شد، خورشید تازه داشت طلوع می‌کرد و گورستان را روشن می‌ساخت. شب آن را ندیده بود. سنگی که بر آن تکیه زده بود، سنگ گوری بود. رستمی در آن‌جا خفته بود.
      خواب کمی التیامش داده بود، خواب همیشه التیام بخش است. بی‌توجه برخاست، زخم‌هایش را برداشت و راهی شد. توقف آدم را دچار آن گورستان می‌کرد.
      در بیراه قدم گذاشت و دیگر انتظار هر چیزی را داشت. هر لحظه مرگ را در کنارش حس می‌کرد و هراسی نداشت. به دنبال خطر می‌گشت و همین باعث شده بود سریعتر گام بردارد.
      نزدیک غروب بود و اقبال با رستم. شهری دیده می‌شد. سریعتر رفت تا قبل از تاریکی به آن‌جا برسد. رسید اما دوباره همان شهر لعنتی بود و زخم‌های کهنه سرباز کرده بودند. دوباره چشمانش سیاه شد و جویباری از آن جاری گشت. شب را در گورستان و بر همان گور گذراند. صبح برخاست و راهش را ادامه داد اما دوباره شب را بر همان گور گذراند.
      دیگر زمان را نمی‌دانست. روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و شاید سال‌ها را این‌گونه گذراند. هر صبح مسیری تازه می‌رفت اما دوباره همان گورستان. کلافه شده بود. آن شب قرص ماه کامل بود. سیر گریست، بعد شروع کرد به التماس. عجز و لابه می‌کرد و خطر را از یاد برده بود. تا کنون خود را این چنین ضعیف ندیده بود با این حال توقف نکرد. خستگی را بر دردهایش افزود و راهی شد.
      خورشید در حال طلوع بود و هوا داشت روشن می‌شد. گویا راه را پیدا کرده بود.ابرهای تیره اما مجال ندادند روشنایی روز را به تاریکی مطلق بدل ساختند. دیگر جایی دیده نمی‌شد. رستم روبه‌رویش چیزی حس می‌کرد. خوب نگاه کرد. جلوی دروازه‌ای ایستاده بود. دروازه‌ی شهر نبود اما بسته بود. با مشت بر در کوبید. ابرها شروع به غریدن کردند. صدایی آمد “چه می‌خواهی؟”. چه صدای آشنایی بود. آشنا بود، صدای خودش را خوب می‌شناخت. دیگر انتظار هر چیزی را داشت بدون ترسی گفت:
      – مسیرم از این‌جا می‌گذرد، باید از دروازه بگذرم.
      -گذر از این دروازه کار هر کس نیست. باید تو را بشناسم. باید نشان دهی که لیاقتش را داری.
      -چگونه می‌توانم؟! هر چه باشد می‌پذیرم.
      -باید بدانی از دروازه که گذشتی، راه برگشت نداری. باید داستان سفرت را کامل بازگو کنی. برای گذر از این در تنها یکی از زخم‌هایت را می‌توانی با خود ببری. اگر این‌ها را پذیرفتی پرسشی از تو خواهم پرسید، که نشان می‌دهد لیاقتش را داری یا نه؟ با پاسخ آن دروازه باز خواهد شد.
      رستم در فکر فرو رفت. شرط اول و دوم را بی‌درنگ پذیرفته بود اما شرط سوم تمام زندگی‌اش بود. اما چه می‌شد کرد؟ تنها راه همین بود، نمی‌خواست شب دیگری را در گورستان بگذراند. اما زخم‌هایش!
      -بیراهه‌ی خود را انتخاب کردم و گام برداشتم …
      داستان را بی کم و کاست گفت. صدا آمد:
      -و تو هنوز زنده‌ای! پس بگو: اگر دوباره تو را به ابتدای راه بازگردانم، در کدام راه قدم می‌گذاری؟
      ادامه مسیر در پاسخ این سوال بود و رستم سخت گیج شده بود. هزاران هزار بیراه بود. بیراهه‌ی خودش، بیراه‌ی پیر، بیراهه‌ی گور و … . شاید راهی جدید برمی‌گزید.
      زخم‌های راهش را به یاد آورد، کوله باری را که به همراه آورده بود. اما حاضر شده بود از تمام آن‌ها بگذرد تا به راهش ادامه دهد. این دیگر چه سوالی است لعنتی؟!
      محکم و استوار ایستاد. پاسخ داد:
      -در بیراهه‌ی خودم قدم می‌گذارم، مصمم‌تر از قبل.
      دروازه گشوده شد و رستم نمی‌دانست شاد باشد یا غمگین. هنوز کوله‌بارش را رها نکرده بود. می‌دانست هر چه بیشتر بماند کار سخت‌تر می‌شود. رخش را برداشت و شتاب کرد. از دروازه گذشت اما هیچ‌کس نبود. صدا از کجا می‌آمد؟
      دروازه بسته شد و رستم راهی شد. هنوز آسمان تاریک بود و ابرها می‌غریدند. چندان دور نشده بود، که چیزی دید. اما این بار از دروازه خبری نبود. دیوار بود. دیواری به بلندای آسمان. مدت‌ها به دنبال روزنه‌ای می‌گشت، نبود. دیوار بود.
      رستم مانده بود و رخش و خنجرش. راه برگشتی هم در کار نبود. حتی شغاد هم نبود که برایش چاهی فراهم کند.
      دیگر تلاش نمی‌کرد، آرام شده بود. حتی برنگشت که دروازه را ببیند، که التماس کند. تنها مات و مبهوت کمی عقب رفت و به خنجرش چشم دوخت.
      “و ماند بر سر هر رهکوره‌ی غمناک
      گوری چند بر خاک
      بی سنگ و بی کتیبه
      بی نام و بی نشان”i

        aryan در سه‌شنبه 10 مارس 2020 :

        جوابی برای این متن پیدا کردن کار سختیه.
        هر بار که میخونم و میخام به جواب دادن فکر کنم بعد از مدتی خودم رو میبینم که ساکت تر از همیشه نشستم کنار و دارم تک تک جملات رو حلاجی میکنم ونکته جدیدی از روایت و طرف دیگه ای از گوهر چشمم رو به خودش میگیره.
        ولی بیشتر از هر چیزی این شعر اخوان یادم میفته :
        فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
        و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
        زن و مرد و جوان و پير
        همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
        و با
        زنجير
        اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
        به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
        تا زنجير
        ندانستيم
        ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
        و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
        چنين مي گفت
        فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
        بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
        چنين مي گفت چندين بار
        صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
        و ما چيزي نمي گفتيم
        و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
        پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
        گروهي شك و پرسش ايستاده بود
        و ديگر
        سيل و خستگي بود و فراموشي
        و حتي در نگه مان نيز خاموشي
        و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
        شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
        و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
        يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
        و نالان گفت :‌ بايد رفت
        و ما با خستگي گفتيم
        : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
        بايد رفت
        و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
        يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
        كسي راز مرا داند
        كه از اينرو به آنرويم بگرداند
        و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب
        تكرار مي كرديم
        و شب شط جليلي بود پر مهتاب
        هلا ، يك … دو … سه …. ديگر پار
        هلا ، يك … دو … سه …. ديگر پار
        عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
        هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
        چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
        و ما با آشناتر لذتي ،
        هم خسته هم خوشحال
        ز شوق و شور مالامال
        يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
        به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
        خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
        و ما بي تاب
        لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
        و ساكت ماند
        نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
        دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
        نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
        بخوان !‌ او همچنان خاموش
        براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
        پس از لختي
        در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
        فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
        نشانديمش
        بدست ما و دست خويش لعنت كرد
        چه خواندي ، هان ؟
        مكيد آب دهانش را و گفت آرام
        نوشته بود
        همان
        كسي راز مرا داند
        كه از اينرو به آرويم بگرداند
        نشستيم
        و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
        و شب شط عليلي بود

      پیام سوم واتس آپ برو در شنبه 21 مارس 2020 :

      من بر عکس واژه های حسی تو که آدم و سوار بر قالیچه حصرت سلیمان میکنه و با یک پاکت تخمه بر روی تهران به پرواز در میاره، مقداری از ثقیل بودم واژه بکاهم که حس چینش درست کلمات رو ندارم. شهر تهران جای جذابیه من بهترین دوستام عجیب ترین خاطره هام و رنگی ترین حوادث و اینجا تجربه کردم، اینجا درس خوندم ، تو دانشگاهی که دوسش دارم و دوستایی که هارولد لویدم به چالش میکشیدن ، همشو به این شهر مدیونم، مقسی تهران. اما در ادامه … ، یادم نمیره دیدی که الان دارم و شاید تو داری به خاطر همین دیوارای سرهم بندی شده و هوای آلوده و … . اینکه اوضاع و نسبت به جای قبلی بهتر درک میکنیم مدیون همین سیستم شلوغ و گاها آزار دهندست، نخواه باور کنم تو یه شهر کوچیک میشه قد بلندی برای خودت پیدا کنی ، تو شهرای کوچیک قدبلند فکریت زیادم به دردت نمیخوره ، ولی این شهر بهمون یاد داد میشه انتخاب کرد ، میشه سفرکرد مهاجرت کرد و حالا خودت انتخاب کنی …
      اتتخابی که جاهای دیگه انتخاب خودت نیست
      اما اینجا یادگرفتیم خودمون انتخاب کنیم، حتی توی این شهر زیرپوستی میشه اشتباهم انتخاب کرد…
      راستی جنوب ایران معرکست ، تجربه دو سفر دارم، مروم جنوب ایران معرکه ان، اصلا نمیخوان تو پاچت کنن😎

        aryan در شنبه 21 مارس 2020 :

        چقدر متنت گرم بود و دوست داشتنی.
        واقعیتش نقد اصلیم به همین مسیله ایه که بهش اشاره کردی.
        چرا برای هر کاره ای شدن و قد بلندی کردن باید مسیرشو از تهران بگذرونه و کلی چرای دیگه که دوست دارم توی فرصت مناسبی توی یه پست دیگه از خجالتش در بیام

      فرناز در شنبه 21 مارس 2020 :

      خیلی متن قشنگی بود،واقعا لذت بردم👏👏🌷

        aryan در شنبه 21 مارس 2020 :

        متشکرم.
        خیلی هیجان زده ام که علاوه بر تمجید نقد جدیتون رو ام پای حرفام داشته باشم که بتونم یاد بگیرم و اصلاح کنم نظرات اشتباهمو

    نام شما :

    آدرس ایمیل شما:

    محتوای نظر شما :