آریان صادقی

  • دولوپر.
    نوازنده.
    دانشجوی علوم کامپیوتر صنعتی شریف
    گاهی هم در این وبسایت از همه چیز و همه جا مینویسم ... . این لینک فایل pdf رزومه من هست و در این لینک میتونید بیشتر در مورد من بخونید .



  • در 12 فوریه 2020

    سلام.
    رییس زیر پست قبلی یه کامنتی گذاشت که واقعا دلم نیومد ساده از کنارش رد شد گفتم به عنوان یه پست جدا منتشرش کنم

    به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
    همه‌ی ما چیزهایی می‌خونیم، می‌بینیم، می‌شنویم، لمس می‌کنیم که برامون موندگار می‌شن و در تمام زندگی ذهنمون رو درگیر می‌کنن و در بخش‌های مختلفی از زندگیمون تاثیر می‌ذارن. شاید بد نباشه که یه وقت‌هایی برگردیم و به اون‌چیزهایی که ذهنمون رو درگیر کردن فکر کنیم، به همه‌ی اون تضادهایی که کنار هم شکل گرفتن و با هم دارن آدم رو قلقلک می‌دن.
    منم به خیلی چیزها فک می‌کنم، درست و غلط:

    به این‌که همه‌ی دو راهی‌ها جوری جلو رفته که من الان اینجام و توی هر کدومش اگه یه راه دیگه‌رو رفته بودم کلا یه دنیای دیگه بود.

    به شوخی‌هایی که زندگی با ما می‌کنه و جدیتی که ما باهاش داریم.

    به انسان‌هایی که ناامید شدن و بالاخره جرات پیدا کردن که این تنها درد همیشه همراه آدمی رو بی‌خیال شن و به آدم‌هایی که هر چقدر تلاش کردم اما هنوز از من ناامید نشدن.

    مرگ را می‌طلبم/ در آن هنگام/ که راهی جز زندگی نیست/ شاید/ با تنها خواسته‌ام/
    امید را مایوس کنم/ از زیستن در جهانی/ که جز زیبایی/ هیچ چیز/ وجود زشتی را نمایان نمی‌سازد!

    به رستگاری: -یادت باشه رد، امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیزهاست و چیزهای خوب هیچ وقت نمی‌میرند./ -اما بعضی وقت‌ها، زندگی تا اندازه‌ای برایم یکنواخت و ملال آور می شه. دلم برای دوستانم خیلی تنگ شده./ -امیدواری چیز خوبیه و امید هرگز نمی میره./ -بذار یه چیزی بهت بگم رفیق. امید چیز خطرناکیه. امید میتونه یه آدمو دیوونه کنه./ -این دیوارها یه جورایی مسخره ان. اول از اونا بدت میاد. بعدا بهشون عادت می‌کنی. بعد یه مدتی هم جوری میشه که به اونا وابسته میشی. این قانونشه. اونا برای زندگی میارنت اینجا و این دقیقا همون چیزی که ازت میگیرن.

    -می دونی وقتی آزاد بشم کجا میرم ؟/ -کجا؟/ -زیواتنو … توو مکزیکه !یه جای کوچیک توو اقیانوس ِ آرام … . می دونی مکزیکیا راجع به این اقیانوس چی میگن ؟ میگن هیچ خاطره ای نداره … . دلم می خواد بقیه ی عمرمُ اونجا بگذرونم … . یه جای گرم که هیچ خاطره ای در اون نباشه … .

    به میلیون‌ها آدمی که در لحظه دوست داشتن شرایط منو داشتن و میلیون‌های آدمی که دوست داشتم شرایط اونارو داشته باشم و نمی‌دونم تو اون شرایط هدفی داشتم یا نه.

    به جهنمی که آدمی از جهان برای خودش خلق کرده و هر روز داره آتیشش رو بیشتر می‌کنه و آدمیانی که فکر می‌کنن دارن راه درستی برای کشتن انتخاب می‌کنن و بچه‌هایی که هنوز می‌خوان بزرگ بشن و دنیارو نجات بدن.

    به شکافتن هسته‌ی اتم که باعث شد جنگ جهانی دوم تموم بشه و هنوز درست و غلط بودنش رو هیچکس نمی‌تونه تایید کنه.

    به این‌که تنها عاشقِ که درست می‌جنگه. ما نمی جنگیم که چیزی بدست بیاریم ما می‌جنگیم که چیزی از دست ندیم.

    به فلسفه‌ی نیستی خیام. انگار که نیستی چو هستی خوش باش.

    به اصل انتخاب و بیش از دویست معادلی که داره با این حال انسان هم‌چنان چرخه‌ی باطل زندگی رو تکرار می‌کنه و نشون می‌ده که اصل انتخاب توی واقعیت هیچ وجودی از خودش نداره و هیچ انتخابی هم وجود نداره.

    به آستانه‌ی فصلی سرد.

    به تخیل بشر که هنوز نتونسته برای خدا جایگزینی پیدا کنه.

    به دنیای مجازی که مارو از دنیای واقعی دور کرده یا به واقعیتمون نزدیکمون کرده و ترس‌ها و آرزوهامون رو به رخمون می‌کشه.

    به شب، کویر، سکوت جاده و راهی که تو را به دور از هیاهوی انسانی می‌خواند! سکوتی که به جرقه‌ای پاره می‌شود و در لحظه‌ای روز را از چشمان آدمی می‌گذراند و پک‌های عمیق و نفس‌های پی‌در‌پی دیگر چیزی از معنای آن دنیای تخیلی باقی نمی‌گذارد. به شب، سکوت کویر.

    به گفته‌ی سِر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل: دموکراسی بدترین نوع حکومت است، به استثنای تمام آن‌هایی که گاه و بی‌گاه تجربه شده‌اند. شاید خلاصه‌ای از شکست بشریت در مقابل خودش.

    به وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. وارطان سخن بگو. شاملو هم مثل همه دیر بیان کرد خواسته‌هاشو.

    به ارغوان، شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من.

    به ویتگنشتاین که زبان بنیاد همه‌چیز است و گفته‌ی هوسرل درباره‌ی او که انفجارهایی با صدای خفه ایجاد کرد.

    به قضیه‌ی فشردگی، پول و قدرت.

    به این‌که هیچ‌کس نمی‌دونه چطور به این سرعت عمرشون گذشته ولی همه می‌دونن که چطور گذشته. ترس بیشتر از اون بخشیه که مونده.

    به محمد غزالی:بدان که سِحر دنیا آن است که خویشتن را به تو نماید چنان که تو پنداری که وی خود ساکن است و با تو قرار گرفته در حالی که وی از تو بردوام گریزان است ولیکن به تدریج و ذره ذره حرکت می کند، و مثل وی چون سایه‌ای است که در وی نگری، ساکن نماید، و وی بر دوام همی رود.و معلوم است که عمر تو چنین است، بر دوام می رود و به تدریج هر لحظه کمتر می‌شود. و آن دنیاست که از تو می‌گریزد و ترا وداع می‌کند و تو از آن بی خبر!

    به سهراب و زلالی رود و بحران بی‌آبی و جنگ برسر آب.

    به آزادی و پرواز و سقوط و پرواز و آزادی.

    به بچه‌هامون که چی باید بهشون بگیم وقتی یه روز بزرگ شدن! چیزهایی که خودمون نشنیدیم رو می‌تونیم بهشون بگیم یا همون تکرار مکررات؟

    به جمشید و دلبر و حبیب. به این‌که پاییز یهو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند.

    به پادشاه فصل‌ها، به این‌که مرام ما این گونه است که گام برداریم و نایستیم حتی اگر تنها بمانیم

    گام برداریم برای دیگران حتی اگر دیگران خودخواهمان خوانند

    گام برداریم و به قعر تاریکی برویم تا شاید نوری نصیب دیگری شود

    این راهمان است و ادامه می‌دهیم تا زمانی که نه پایمان که دلمان از حرکت بایستد
    مراممان است
    که دعوت کنیم

    دعوت کنیم که نمی‌دانم چه طور ، کجای این کثافت‌آباد را، آباد …

    آباد که نمی‌شود این سگ مصب،

    تلاشی کرده‌باشیم که لااقل نمرده‌باشیم دیگر

    به لویاتان: در وضع طبیعی نه مالکیت، نه عدالت، نه بی‌عدالتی، بلکه فقط جنگ وجود دارد. و این جنگ به گونه‌ای است که همه انسان‌ها در برابر همه‌ی انسان‌ها قرار می‌گیرند. قوه‌ی قهریه و دغل‌کاری، دو فضیلت عمده و اساسی در جنگ هستند. انسان‌ها تنها به دلیل خودخواهی محض مجبور به همکاری هستند. قانون و اخلاقیات چیزی جز خشونت سازماندهی شده نیستند. تمایل غالب انسان‌ها،‌صیانت نفس است که عمدتا به صورت ترس و ترس پیوسته از خطر مرگ خشونت‌بار نمایان می‌شود و زندگی انسان در انزوا و تنهایی و فقر و ناپاکی و نابخردی سپری می‌شود و کوتاه است.

    به این‌که خداوند هیچگاه ستمی برای احدی از جهانیان نمی خواهد.

    ما/فاتحان شهرهای رفته بر بادیم/با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید/از سینه/راویان قصه‌های رفته از یادیم.

    به flatland و زندگی در حصار شده‌مان.

    به مصدق و هیئت انگلیسی و دورویی زندگی.

    به دوازده مرد خشمگین هیئت منصفه و اگر جان را خدا داده‌ست چرا باید تو بستانی؟

    به، این قدرته آمون! اگر اختیار کشتن رو داشته باشی اما ببخشی! این قدرته!

    به تفنگ پدری، به سخت بودن وارث درد پدر بودن.

    به آی آدم‌ها! حالا هی بزنید به دریا و خودتونو خسته کنید! یه روز آب جنازشو میاره ساحل و میندازه کنار بقیه‌ی آشغالای روزگارتون و نیازی به این همه زحمت نیست! کنار همه‌‌ی همون آشغالایی که هر روز بوی تعفنشون بیشتر میشه و زندگی کنارشون سخت‌تر! اون‌قدر سخت که آدمو به هوس میندازه که یه گالن نفت بریزه روش و آتیش رو بکشه بهش!

    به ترس! به ترس که همیشه جلوی تصمیم‌های حیاتی آدم قرار می‌گیره! که مبادا یک‌باره! یکباره آتش گر بگیره و منم با خودش ببره. همین ترسه که باعث میشه که یه چوب بگیری دستت و هی هم بزنی و هی هم بزنی! که جنازه‌های اون وسط هم یه هوایی بخورن و دیرتر تو رو خفه کنن.

    به مقصر معرکه! به اون خدایی که همه رو یه دست خلق نکرد ولی بهش قدرت بیان داد.

    به میرزاپینکوفسکی: – از دریا بگو ناخدا./ – اگر سر جنگش داشته باشی، عاقبت از خشمش ویران شوی، در هم بشکنی. دریا صاحب است و تو زورق. از لطف آرامشش خوشنود شوی، بر تلاطم بی‌غرض‌اش صبور باشی و بر هر نفست شکرگزار.

    به ابوسعید ابوالخیر و بازگشت‌های پی‌در‌پی، بی‌شناختی از خود: بازآ بازآ هر آن‌چه هستی بازآ/ گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ/ این درگه ما درگه نومیدی نیست/ صد بار اگر توبه شکستی بازآ.

    به ۸۲ درصد ثروت جهان که توسط یک درصد مردم اداره می‌شه.

    به پیرمرد رفتگری که کمر خم شده‌اش از جارو کوتاه‌ترش کرده و ما راست راست از جلوش رد می‌شیم و خیلی راحت درآمد یک ماهش رو توی یه روز دور می‌ریزیم.

    به شیندلر، چقدر پول هدر دادم… می‌تونستم آدمای بیشتری رو بیارم. این ماشین! آمون برای این ده نفر بهم می‌داد… این نشان! این طلاست. با این می‌شد دو نفر دیگه رو بیارم. این می‌تونست دو نفر دیگه رو نجات بده! یا حد اقل یه نفر دیگه رو! یک انسان اشترن! یک انسان دیگه!

    به ماکیاولی و نصایح نغزش: داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که پادشاه فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می‌روم و می‌گویم که اگر او حقیقتا دارای صفات نیک باشد و به آن‌ها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، باعاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی بر گردد و بی‌رحم و بی‌عاطفه و بی‌وفا و بی‌عقیده و نادرست باشد.

    به حلاج بر سر دار: پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت/ نمازش را به خون باید وضو ساخت

    به سقراط، افلاطون و ارسطو و قرن‌ها یکه‌تازی.

    به ماهی سیاه کوچولو و دوازده هزارمین ماهی، ماهی سرخی که شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود.

    به خرمگس دور از معرکه: من سهم کار خود را انجام داده‌ام، و این حکم مرگ شاهدی است گویا که آن را از روی وجدان انجام داده‌ام. آنان مرا می‌کشند زیرا از من در هراسند، و آرزوی قلبی یک مرد بالاتر از این چه می‌تواند باشد؟ پس من پشه/ خوشبختی هستم/ چه زنده باشم/ و چه بمیرم

    به جای خالی سلوچ: نگاه می‌کرد مرگان. سپیده‌دم آسمان در پوشش برف سفیدتر می‌نمود. روشنایی خوش‌رنگ؛ از آن گونه رنگ که به هیچ چیز مانند نبود. تنها با چشم و نگاه نمی‌شد حسش کرد. با جان باید می‌دیدیش. دردمند مرهم را چگونه می‌بیند؟ تشنه، آب را چگونه؟ مرگان برف را همان‌گونه حس می‌کرد. بهوش اگر در چهره‌ی زن می‌نگریستی، بازتاب سپیده‌دم برفی را می‌توانستی در آن ببینی. جنبشی. حالی نو. احساس این که چیزی، چیزهایی داشتند عوض می‌شدند. پندار این که تخمه‌های علف، علف‌های رنگارنگ، با نمایی که برف به خاک می‌داد، به خود می‌آمدند. پندار جنبش این تخمه‌ها، زیر خاکی که سراسر زمستان را سرد و خشک و اخمو در خود چمبرک زده بود؛ پندار خیش و شیار و دیمکاران؛ پندار این که دوباره دشت دست‌های بلند خود را می‌گشود؛ پندار عرعر چارپایان و هی هی چوپانان و دودی که از تنور خانه‌های مردم برمی‌خاست؛ پندار این که اخم ابروی مردمان به هجوم پیاپی خنده‌ها فتح می‌شد، مرگان را دیگرگون کرده بود. حسی نو. از آن‌گونه که دختران به رس رسیده لبریز آنند. چون هنگامی که خود مرگان دشت بلوغ را ملنگ و مست می‌پیمود. مثل بیست سال پیش. روزهایی که احساس می‌کرد همه‌ی مردهای جهان را می‌تواند در آغوش بکشد. آن روزها مرگان بهارمست بود. خنده‌هایش، شوخی‌هایش، رقص و دایره نواختنش، کار کردنش، نان پختن و جین کردن و از پی مردان دروگر، خوشه چیدنش. نخ ریستن و شب‌های بلند زمستان را در جمع دختران به چرخ تاباندن و هرهر و کرکر پایان بردن؛ آوازها و افسانه‌ها و بیت در بیت کردن‌ها؛ گفت و گوهای زیرگوشی و زبانه‌های دمادم عشق؛ عشقی که گم بود و هنوز نبود. پندار عشق، پندار عاشق شدن. بودن. بودن در کار، در خانه، در بستر، در بیابان. بودن در عشق. گرهی در سبزه. بچه. بچه‌دار شدن. شیردادن. بانوج بستن. لالایی. قنداق کردن. در آب نیمه‌گرم، زیر آفتاب ملایم نیم‌روز بچه را شستن. احساس شوق. پسرک قلقلکی ست! خنده. خنده. آب. خورشید. خندیدن. خنده‌ی پاکیزه‌ی کودک. شکفتن غنچه. حالی میان گریستن و خندیدن. به همه چیز عاشق بودن. خاک تخت شانه‌ی مرد. بوی خوش عرق زیربغل. پیراهن سلوچ به خاک و عرق تن آغشته است. پسرک چه دست بر آب لگن می‌کوبد. بوسه. بوسه بر سر و پای طفل، هنوز دندان در نیاورده، اما قلقلکی ست. چه می‌خندد، غنچه! می‌شکفد. آی …

    دشت مالامال گندم است. زرین. طلاباران است، دشت. آفتاب تموز. های و هوی مردان. قیل وقال خوشه‌چینان: زن‌ها، دخترها، بچه‌ها، کوزه‌های آب در پناه خرمن، خفته در گودی جوی، با سایه‌بانی از پالان چارپای سالار. نان و چای و خرما. جوانی. مردها. دستمال‌های ابریشمی. دستمال‌های ابریشمی را جوان‌ها به گردن بسته‌اند؛ با کاکل‌های بی‌کلاه. عرق از زیر دستمال به پایین می‌خزد؛ شیار کتف را پایین می‌رود و در تسمه بند کمر گیر می‌کند و روی پهلوها خشک می‌شود. روی عرق تن نشسته بر پیراهن، خاک گندم به رنگ شکر. پیراهن‌ها لیش عرق. در آمیختن عرق و خاک، پیراهن‌ها لای شده‌اند. عرق و خاک. خاک و عرق. بازوها، شانه‌ها می‌جنبند. کار دست و بازو. دروافزارها، منگال‌ها، بایتی‌ها در آفتاب می‌درخشند. دروگرها با آن‌چه مهارت در بازو، از دسته پشته، و از پشته خرمن می‌سازند. در پی دروگرها، زن‌ها و دخترها -وقتی که گندم‌ها بغل بغل پشته می‌شوند و بر پشت پشته‌کش رو به خرمن می‌روند- به زمین خالی می‌ریزند تا خوشه‌هایی را که از دم منگال و بایتی مردان فروشکسته و ریخته، برچینند.

    باز هم می‌آزاردت. آرامت نمی‌گذارد. تنها امیدِ فراموشی هست. اما چه چیز را می‌توان فراموش کرد؟ همه چیز را؟! نه. … . نه، همه‌چیز را نمی‌توان. حتی ناداری را می‌توان از یاد برد، اما برخورد دو غریزه را نه! برخوردی به خشونتِ در هم شکستن دو چنار در توفان. نه؛ نمی‌توان حلش کرد. نمی‌توان هضمش کرد. گرهی نیست که بتوان بازش کرد. نه به دست و نه به دندان. هر چه بدان می‌پردازی کورتر می‌شود. گنگ‌تر می‌شود. بیشتر در هم می‌پیچاندت. و اگر نخواهی بدان بپردازی و به آن بیندیشی، کلافه‌ات می‌کند. کلافه‌ترت می‌کند. جوالدوز به کف پایت فرو می‌کند. برمی‌انگیزدت. به خود می‌خواندت. گیجت می‌کند. نفست را بر می‌آشوبد. چشم‌هایت، نگاهت، آرایه‌ی چهره‌ات را آشفته می‌کند. نگاه می‌کنی و نمی‌بینی. می‌خندی -اگر خنده‌ای در تو مانده باشد- و نمی‌دانی که چرا؟! در همان حال می‌توانسته‌ای که بگریی. منقلبی. به آن اگر بیندیشی هم، حال و روزی به از این نداری. درد این جاست که هنوز نتوانسته‌ای در قبال آن چه بر تو روا شده، وضع قاطعی بیابی. نظر یکپارچه‌ای داشته باشی. از آن بیزار، یا بدان خرسند باشی. تماما از خود برانیش یا قبولش بداری، مقبولش بدانی. به چارمیخ کشیده شده‌ای. نمی‌توانی بدانی به کدام سوی باید بروی، روانی. بدتر از آن، نمی‌دانی هم. در تنگنایی پیش نیندیشیده گرفتار آمده‌ای. لذتی خشونت‌بار بر تو چیره شده است. خشونتی بدوی حظی دردناک در تو چکانده است، بخشیده است. و تو در میانه، همچنان گرفتاری.

    به دنیایی شبیه عالم خیال/ که در آن همه چیز عادی باشد/ جز وحشت از نیستی/ جز درماندگی/ جز تنهایی

    به نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی که فرصتی برای زندگی دوباره در روی کره‌ی زمین نخواهد داشت.

    به کندو، به این‌که هممون یه‌جور کتک خورده‌ایم و به رومون نمیاریم، فقط باید بیفتیم تو مسیرش تا کارو تموم کنیم: خیلیا منو زدن … پاسبونا … شوفرا … پارچه فروش های کوچه مهران … آدمای ممد ارباب … سیاهی های کوچه سرخپوستا … می دونی … همیشه بعدِ هر یه کتک خوردنِ مفصل یه جوری میشم … مثل آدمی که خارش داشته باشه و حسابی بخاروننش … از دردش خوشم میاد … مثلِ این می مونه که حکمِ مرخصیمو امضا کرده باشن….

    به آیزایا برلین: ما فرزندان خود را ملزم به تحصیل می‌کنیم و از اعدام افراد در ملا عام ممانعت می‌ورزیم. مطمئنا اینها محدودیت‌هایی برای آزادی هستند.

    به تضاد، هگل و مارکس و ابن خلدون.

    به سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی: سلام/ حال همه‌ی ما خوب است/ ملالی نیست جز گم شدن گاه‌به‌گاه خیالی دور/ که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند/ با این همه عمری اگر باقی بود/ طور از کنار زندگی می‌گذرم/ که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و/ نه این دل ناماندگار بی‌درمان!

    به فروید و داروین. به این‌که رنج از سه سو ما رو تهدید می‌کنه: از تن خودمون، که محکوم به تباهی و نابودیه و حتی نمی‌تونه بدون درد و تشویش که به مثابه آژیر خطره، سر کنه. از جهان بیرون، که ممکنه با نیروهای ستمگر و درهم شکننده و ویرانگرش به ما خشم بیاره. و سرانجام از وابستگی‌هامون به باقی آدما. و چه بسا رنجی که از آخری نصیبمون می‌شه از دوتای دیگه دردناکتره.

    به هفت شهر عشق و این‌که ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.

    به این‌که نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست.

    به خواسته‌های سروش صحت و خواسته‌های خودم: چه چیزهایی می‌خواستم؟ همیشه دلم می‌خواست صدای خوبی داشتم. دلم می‌خواست شعرهای زیادی از حافظ و سعدی و مولوی و عطار حفظ بودم و با آن صدای خوش می‌خواندم. دلم می‌خواست بلد بودم کمانچه بزنم مثل بهاری یا کلهر. آن‌وقت هر وقت دلم می‌گرفت خودم می‌زدم و می‌خواندم و گریه می‌کردم. تازه اگر دل دوستانم هم می‌گرفت برایشان می‌زدم و می‌خواندم که گریه کنند. هرچند معلوم نیست چیزی را که من دوست دارم بقیه هم دوست داشته باشند. بار‌ها فیلم یا کتاب یا رستوران یا شعری را که خیلی دوست داشته‌ام به بقیه معرفی کرده‌ام تا آن‌ها هم در لذت من شریک شونداما آن‌ها از آن چیز نه تنها لذت نبرده‌اند که گاهی حتی بدشان هم آمده است. اولین باری که این بیت حافظ را شنیدم دیوانه شدم «در بزم دور یک دو قدح درکش و برو/ یعنی طمع مدار وصال مدام را» فکر می‌کردم به یکی از بزرگ‌ترین اسرار عالم پی برده‌ام و دلم می‌خواهد این سرّ مهم، این کشف بزرگ، این راز عجیب را با همه در میان بگذارم. شعر را برای همه می‌خواندم و عکس‌العمل‌ها: «خیلی قشنگ بود.»، «بزم دور یعنی چی؟»، «شعر مال خودته؟» و «چه بامزه، آخی راست می‌گه والا.» البته که باز هم این شعر را برای بقیه خواهم خواند، باز هم فیلم‌ها و کتاب‌هایی را که دوست دارم به بقیه معرفی خواهم کرد، باز هم اگر غذا، رستوران، تئا‌تر و ترانه‌ی خوبی را دوست داشتم به دوستانم خبر می‌دهم ولی دیگر می‌دانم که این‌ها مال من بوده‌اند و کس دیگری نمی‌تواند زندگی من را تجربه کند مگر آن‌که ظهر یک روز مرداد کنار یک ماشین چپ‌شده در اتوبان زیر پتویی لرزیده باشد. آدم‌ها هیچ وقت همدیگر را کامل نمی‌فهمند مگر آن‌که مسیرهایی مشابه هم رفته باشند، آدم‌هایی مشابه هم دیده باشند و اتفاق‌هایی مشابه هم را تجربه کرده باشند. تازه آن وقت هم نمی‌فهمند.

    دیگر دلم چه می‌خواست؟ دلم می‌خواست انگلیسی‌ام فول باشد و فرانسه و آلمانی و عربی و اسپانیایی، ترکی، روسی و ایتالیایی‌ام هم عالی باشد که فیلم‌ها و کتاب‌های انگلیسی، فرانسه، آلمانی، عربی، اسپانیایی، ترکی، روسی و ایتالیایی را به زبان اصلی ببینم و بخوانم.

    دلم می‌خواست در عین سلامتی خیلی هم پولدار بودم. دنیا را می‌گشتم، جاهای پولداری می‌رفتم و اگر جاهای غیرپولداری می‌رفتم به خاطر این بود که دلم خواسته جای غیرپولداری بروم، نه چون پولش را ندارم. دلم می‌خواست اسکی، اسکیت و اسکواش بلد بودم و بیلیاردباز قهاری هم بودم، تنیسور خوبی هم بودم و والیبالیست خوبی و والیبال ساحلی‌باز خوبی و تنیس‌روی‌میزباز خوب و بسکتبالیست خوبی، همین‌طور فوتبال‌دستی‌باز خوبی و پلی‌استیشن‌باز خوبی، همه‌ی این‌ها با هم.

    حالا که دارم آرزو می‌کنم چرا خودم را محدود کنم؟ دلم می‌خواست هم صدایم مثل پاواروتی باشد و هم مثل عبادی یا کلهر کمانچه بزنم. دوست داشتم مثل پرلمان هم ویولن بزنم و دلم می‌خواست ویولن‌سل‌نواز ماهری هم بودم و کنترباس‌نواز ماهر و ساکسیفون نواز ماهری و می‌توانستم جاز و رِگِه و بلوز هم بزنم و بخوانم… دلم می‌خواست مثل وودی آلن که هم فیلم می‌سازد و هم هفته‌ای یک شب در یک کلوپ کلارینت یا یک ‌ساز بادی دیگر می‌زند به‌‌ همان خوبی فیلم بسازم و هفته‌ای یک بار هم زیر پل خواجو بنشینم و کلارینت بزنم. دوست داشتم در فیزیک مثل انیشتین، در شیمی مثل پاولینگ و در ریاضیات مثل گالوا بودم. چون فیزیک، شیمی و ریاضیات را هم دوست دارم.

    دلم می‌خواست یک ورزش رزمی را خوب بلد بودم مثلا کیک‌بوکسینگ. آن وقت اگر توی خیابان با کسی دعوایم می‌شد، رحم نمی‌کردم و تا جایی که می‌خورد می‌زدمش. آن‌هایی را که یک‌طرفه می‌آمدند یا دوبله پارک می‌کردند را هم می‌زدم و اگر در شرایطی خودم مجبور می‌شدم یک‌طرفه بروم یا دوبله پارک کنم و کسی به من تذکر می‌داد او را هم می‌زدم. دلم می‌خواست در ادبیات و جامعه‌شناسی و فلسفه هم آدم خیلی باسوادی باشم. در حد تولستوی، هابرماس و افلاطون.

    به بادهای خوش نفس، داستانی که هیچ‌وقت تموم نشد. گام‌های نخست را سریع و سریع‌تر برمی‌داشت اما هر چه پیش می‌رفت آهسته‌تر و آهسته‌تر می‌شد. انگار باری بر دوش داشت یا شاید هم می‌خواست زمان بیشتری بگذرد، و زمان گذشت و گذشت.

    به بوی جوی مولیان. به خاک باران خورده که هرکجا باشی مستت می‌کند و امان نمی‌دهد.

    به پاکت خالی، سردردهای بی‌دلیل همیشگی، غلندر بیدار و رویای رستم! رستم بی‌چاره، رستم بدبختِ فلک‌زده! تنها برق خنجر بود که می‌دید! زانو زد، خنجر کشید و بر دل زمین فرو برد. چشمانش را بست و در لحظه‌ای همه‌ی آن‌چه گذشته بود از جلوی چشمانش گذشت! آرامِ آرام بود! یک لحظه تصویر ایستاد! دوباره برآشفت، چشم باز کرد! دیوار فرو ریخت! مدتی همان‌طور مات و مبهوت ماند. در دلش غوغایی بود و به این فکر می‌کرد که بازگردد. چشمش دوباره به خنجر افتاد. خنجر از زمین کند و به قطره خونی که از نوکش چکید خیره شد!

    به تنها اسطوره‌ی زندگی و این‌که دیگر اسطوره‌ای باقی نمانده است.

    به زئوس، آپولو، آتنا، آرتمیس،‌ آرس، آفرودیته، پوزئیدون، دیمیتیر، دیونیسوس، هرا، هرمس، هفائستوس، هادس، اورانوس،‌گایا، پان، تریتون، هراکلس، اطلس، پرومتیوس، تمیس، کرونوس، متیس، آناهیتا، گایا، هلیوس، ژوپیتر، ونوس.

    به این‌که بعضی وقتا، یه چیزی عینهو یه بغض گیر مکنه گلوت و میخوای خفه شی ولی از جنس بغض نیست، یه چیز خیلی ساده، به سادگی دوست داشتن، به سادگی نفرت. ولی خیلی سخت‌تر از یه بغض ساده، به سختی از دست دادن، به سختی دلتنگی.
    نه میشه حرف زد، نه میشه نزد، باید پیداش کنی و با خودش حرف بزنی، ولی وقتی پیداش می‌کنی، هیچ کاری نمی‌تونی بکنی! فکر از دست دادن، فکر دلتنگی! همه ترس وجودتو می‌گیره و می‌مونی سره دو راهی که هر کدومش پره از راه‌هایی که هیچ مقصدی ندارند.

    به این شهر زیبا، رنگارنگ و وسوسه کننده. دل من گرفته شاید از همین رنگ و زیبایی. از رویای کودکی آغشته به هزاران رنگ. باید می‌رفتم، باید با تو می‌رفتم. رفتن با من نبود و ماندن نیز. رویاهای بی‌سرانجام و خیال‌های پوچ، همگی را در گذر خاطرات جا می‌گذارم و به آینده‌ای تاریک می‌اندیشم. آینده‌ای که هیچ‌چیز در آن نتیجه‌ای نخواهد داشت. آینده‌ی تلخ توهمات در گذر زمان و دلخوشی‌های بی‌هدف. پرواز می‌کنم و اوج می‌گیرم اما روزنه‌ای نیست به مقصد. سلام‌های بی‌پاسخ را روی هم انبار می‌کنم و دل به فراموشی می‌سپارم تا شاید روزگار را یافته باشم اما زیر خروارها یاد پنهان شده است و تنها راه شاید همان باشد که اوج بگیری و در خلوت بی‌هیاهوی خفتن گم شوی.

    این‌جا از همیشه سردتر است/ مانند قله‌ای که هبوط کند به شهر/ و پیام سرمایش را در تمام شهر بگستراند/ این‌جا از همیشه بیگانه‌تر است/ مثل آینه‌ای/ که نای بازتابیدن ندارد/ و مانند فصلی/ که نو نمی‌شود

    به لحظه‌هایی که برمیگردی و به گذشته نگاه می‌کنی و می‌بینی که هیچی نیستی. گذشته‌ی پر از اشتباه و خطا و تکرار و تکرار. و آینده، هیچ و هیچ و هیچ، نیستی محض. میای که رها کنی این حرفارو و با خودت بگی:

    هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت/ روزی که نیامدست و روزی که گذشت

    بعد میرسی به اون لحظه، به هیچ بودن. همه ور رو نگاه می‌کنی، هرجایی یه روزی، یه روزنه‌ای بوده که دیگه کور شده.

    ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب/ وز گردش دوران سر و سامان مطلب/ درمان طلبی درد تو افزون گردد/ با درد بساز و هیچ درمان مطلب

    ساختیم و هیچ‌وقت هم دنبال درمان نبودیم ولی بازم افزون شد. از زمانه رسم احسان هم نطلبیدیم فقط گفتیم که شر مرسان.

    به محبت بیش از اندازه که دست و پای آدم رو می‌گیره.

    به این‌که چقدر کلاغارو دوست دارم، این پرنده‌های نجیب و سختی دیده که راز عمر جاودان رو پیدا کردن.

    به شازده کوچولو و اهلی کردن.

    خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست، خدا، خدای آدم‌های خلاف‌کار هم هست و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی‌گذارد. فی‌الواقع خداوند اند لطافت اند بخشش اند بیخیال‌شدن و اند چشم‌پوشی و اند رفاقت است. رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می‌گذارد. اگر آدم‌ها مرام داشته باشند هیچ‌وقت دزدی نمی‌کنند ولی متأسفانه بعضا آدم‌ها تک‌خوری می‌کنند و این بدِ روزگار است … بایستی ما یک فکری به حال اهلی‌شدن آدم‌ها بکنیم اهلی‌کردن یعنی ایجاد علاقه‌کردن و این تنها راه رسیدن به خداست و خیلی هم مهم است…
    به خلافکارهای خوب و پلیس‌های بد. کشیش‌های بد و دزدهای با شرافت. تو می‌تونی موافق قانون باشی یا مخالفش. ولی اگه قراره با یکی معامله کنی، باید سر حرفت باشی…. حالا یه خلافکاری. دیگه خوب یا بد بودنش به عهده‌ی خودته…
    به این‌که چرا اینجا؟! رو زمین دنبالت گشتم نبردیم، تو دریا دنبالت بودم نکشتیم، تو جریزه‌ها دنبالت گشتم، ولی فقط چشمامو گرفتی، این تنو نبردی.چرا اینجا؟! اینجا؟! اینجا!؟ من شکایت دارم. من شاکی ام. پس کو اون رحمانت کو اون رحیمت کو؟! آخه قرارمون که این نبود. چرا اینجا؟ آخه چرا اینجا؟ چرا چشمامو بهم پس دادی ….. ؟! که چیکارش کنم که چی ببینم!؟ من شکایت دارم به کی شکایت کنم به کی بگم!؟ به کی شکایت کنم آخه!

    به ساعت ۲۵ام، به این‌که آدم بعضی وقتا می‌خواد غر بزنه و به زمین و زمان فحش بده، ولی آخرش به خودش میرسه و لعنت به تو! لعنت به تو ابول! برو تو همون رویاهای کودکانه‌ی خودت غلت بزن و جولان بده! چشاتو ببند که بتونی بهتر تصور کنی و رویاپردازی! چشاتو ببند که خدشه‌ای به اون تخیل شومت وارد نشه! چشاتو ببند که ساده تموم شه همه‌چی! لعنت به تو!

    به این‌که آدمیست دیگر

    یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد

    دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

    آدمیست دیگر، یک روز عاشق می‌شود، یک روز تاب نمی‌آورد و همه‌چیز را به زبان می‌آورد، یک روز هم باید بگذارد برود!

    آدمیست دیگر، یک روز یاد انسانیت از دست رفته‌اش می‌افتد و یک روز هم فرار می‌کند که به شادی‌هایش برسد!

    آدمیست دیگر، یک روز هر چه درد و غصه دارد به یاد می‌آورد اما دریغ از قطره‌ای!

    آدمیست دیگر،
    دنبال بهانه می‌گردد که فرار کند، از همه چیز! فرار کند و پشت سرش را هم نگاه نکند! فرار کند به آن‌جا که دوست دارد، به آرزوها به خیال، به رویا. اسمش که مهم نیست، یه چیزایی هستن که تو واقعیت آدم هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمی‌تونه بکنه که بهشون برسه، مجبوره ببرتشون توی دنیای خیالیه خودش و اونجا هر جوری که خواست بال و پرش بده، و وای به روزی که در خیال هم نگنجد.

    آره خلاصه، آدمیست دیگر دیوانه و بی‌پروا.

    به پسرخاله، به این‌که، آدما نباس دوست پیدا کنن

    چون وقتی میرن

    وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی

    وقتی نمیتونی درد و دل کنی

    یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی

    و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت

    هی بغض تو گلوت گیر میکنه

    خفه ات میکنه

    آدما باس همیشه تنها بمونن…!!

    و به این‌که ای کاش، آدمی وطنش را/ مثل بنفشه‌ها/ یک روز می‌توانست/ همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست/ در روشنای باران/ در آفتاب پاک

    اما

    این‌جایم/ بر تلی از خاکستر/ پا بر تیغ می‌کشم/ و به فریب هر صدای دور/ از شوق به هوا می‌پرم/ آری! از شوق به هوا می‌پرم/ و خوب می‌دانم/ سال‌هاست که مرده‌ام.

    (اکثر نوشته‌ها مربوط به کتاب‌ها و فیلم‌ها و وبلاگ‌ها و این چیزاست)

    میتوانید سوالات یا نظرات خود در مورد نوشته را به اشتراک بگذارید .
      پیام دوم بِرو در چهارشنبه 26 فوریه 2020 :

      جالب بود
      رئیس ‌کیه داشی گلِ؟

        aryan در شنبه 29 فوریه 2020 :

        مدیر مستقیم بنده در شرکت.
        حاج ابول بزرگ.

      ابول در دوشنبه 09 مارس 2020 :

      آقا من اینو الان دیدم، خیلی نوکرم.

    نام شما :

    آدرس ایمیل شما:

    محتوای نظر شما :